تبليغاتX
خاطرات یک چرنده+فیلم و کتاب با نون اضافه
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
ای پادشه خوبان....داد و بیداد نکن حوصله ی کولی بازی ندارم....
سلام.خسته نباشم.دوباره اومدم همین جوری.مطلبی هم واسه ارایه ندارم.راستی ارائه درسته یا ارایه؟اصلا چرا یه همچین مشکلاتی واسه ی ما پیش میاد؟اصلا چرا ما باید روی مسئله ی زبان گیر کنیم؟می دونستین یکی از موارد مهمی که توی هر حکومتی مطرح میشه زبان گفتاری مردمه؟جون من می دونستین.نه دیگه.نشد.قرار نبود همش رو من بگم.بقیه اش رو خودتون فکر کنید.می تونید برید کتاب ۱۹۸۴ جرج ارول رو هم بخونید.کمک می کنه.

فعلا...

نوشته شده توسط بابی در 11:57 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
به به...به به...
سلام علیکم.خجالت نمی کشم؟؟؟!!!

اصلا چطور دوباره به فکرم زد(خورد) که دوباره بیام؟؟؟!!!

؟؟؟!!!

حالا اومدم خوش اومدم ولی واسه چی اومدم؟؟؟!!!خجالت نمی کشم؟؟؟!!!به جون خودتون که نباشه به جون خودتون همین طوری اومدم.اصلا بیکار بودم اومدم.مگه چیه؟الان که توی سایت دانشکده نشستن ۱۰۰ تا که نه ولی حداقل ۱۰ تا آدم بیکار هستش دارن تو گوگول می سرچن...(این که گفتم گوگول از قصد گفتم.ماجرا داره که به خودم مربوطه).خلاصه.مگه من چمه که نباید بیکار باشم.روزی ۲ ساعت میریم کلاس باقیشم می خوابیم.چرا نیام اینترنت رو به جمال خودم روشن کنم.اصلا می دونین چیه.آقا ۴ دیواری(مجازی) اختیاری داداش.هر وقت می خوام میام.هر وقت نمی خوام هم نمیام.شما هم مجبورید منتظر من بمونید.همش باید چشمتون به نظرات باشه که کی زیاد میشن کی کم میشن؟خجالت هم نمی کشم.دیگه از هیچکی خجالت نمی کشم.نمی خوام نمی خوام.من دیگه نمیام اصلا.باید نازم رو بکشین.تو این مدت که نبودم دیدم چقدر بهم حال دادید.خسته نباشبد واقعا!!!

حالا هم که اومدم واسه خودم اومدم.بهتره که نیام دیگه.من غلط کردم وقت ملت رو می گیرم با این اراجیف.

دو کلمه صادقانه می گم و خلاص:دلم واستون تنگ شده بود.

بای.تا ببینم دوباره کی میام.منتظرم نمونید....

نوشته شده توسط بابی در 12:41 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه هفتم آذر 1386
سوسک می شویم...
سلام علیکم...بعد دو ماه واقعا خجالت داره...نمی تونم تو روی شما نگاه کنم.جدا(تنوین روی الف!) روم نمیشه.اصلا می خواستم بلاگ رو مسدود کنم.ولی دلم نیومد.یادش بخیر.چه فکرایی واسش داشتم.ولی حالا چی؟آیا تقصیر کیه؟آیا تقصیر منه؟آیا تقصیر خودمه؟آیا تقصیر مشکلات جامعه ی امروزه؟آیا تقصیر رییس جمهوره؟آیا آیا تقصیر وجود داره؟آیا مشکل کار کجاست؟چرا من آپ نکردم؟؟اینجاست که دو تا دلیل می تونه ذکر بشه!:۱)من مدتی بود که درگیر بازی World Of Warcraft بودم که مصرف اینترنتم رو 4 برابر کرده بود و با شروع ترم دانشگاه عملا وقتی برای اعمال وجود این وبلاگ در دنیای مجازی وجود نداشت.2)عملا با شروع ترم تحصیلی دانشگاه وقتی برای اعمال وجود این وبلاگ در دنیای مجازی وجود نداشت!(واسه تاکید بود!!!فکر نکنید اشتباهی تایپ کردم ها!!!)

خلاصه...به این دلایل نتونستم حتی یه سر به وبلاگه بزنم چه برسه به این که آپ هم بکنم(چه توقع ها؟؟؟).البته یه دلیل دیگه هم داشت که نمی خولستم بگن ولی چون اصرار دارید مجبورم بگم:3)عملا با شروع ترم تحصیلی وقتی برای اعمال وجود این وبلاگ در دنیای مجازی وجود نداشت.خب نداشت دیگه.شما هم اگه مجبور می شدید میان ترم پاتولوژی و کرم و قارچ و باکتری عمومی رو توی 13 روز بدید به یه همچین نتیجه ای می رسیدید...نمی رسیدید؟

حالا بی خیال.مهم اینه که الان توبه کردم و نادم برگشتم پیش شما.مهم اینه که دوباره می خوام شروع تازه ای داشته باشم.مهم اینه که دوباره می خوام ابعاد این وبلاگ رو گسترش بدم و نام و آوازه اش رو جهانی کنم.میگین نه نیگا کنید.

فعلا...

نوشته شده توسط بابی در 9:0 | | لينک به اين مطلب
شنبه چهاردهم مهر 1386
ته جزوه...اول وبلاگ
ابن مطلب رو واسه ی ته جزوه ی انگل شناسی جلسه ی ۲ نوشتم.هنوز زیر چاپ نرفته که ببینم ازش استقبال میشه یا نه.ولی حالا به عنوان پست جدید می زنم به وبلاگ که به عنوان عذرخواهی باشه واسه دیر کرد ۲ هفته ایم.اگه خوشتون نیومد به من مربوط نیست.دیگه دیگه.

و اکنون به ادامه ی مطلب توجه فرمایید:

ای بابا.چرا اینقدر شلوغش کردن؟کاری نکردن که.چه خودشون رو تحویل میگیرن.این خارجیا رو میگم.مخصوصا این روس ها.شما هم نمی دونید چی شده؟همون بهتر.اتفاق خاصی نیفتاده.نمی دونم آخه کجای پنجاهمین سالگرد فرستادن اولین ماهواره به فضا اینقدر مهمه که اینقدر دارند درباره اش حرف میزنن؟تازه فضای فضا هم نرفته.همه اش 900 کیلومتر از زمین رفته بالا.در ضمن آخره سرعتش هم 18000mile/hour بیشتر نبوده.یعنی میکنه به عبارتی 8000 m/s.یعنی حول و حوش 20،30 برابر سرعت صوت.آخه اینم شد سرعت؟ژیان ازش سبقت میگیره.کلا 95 روز اون بالا بوده.تو این مدت هم 1440 دور زمین چرخیده.(دور سرم بگرده!!!)منظورم اینه که همچین کار خفنی هم انجام ندادن که ما تو اخبار خودمون اعلام کنیم.ناسلامتی ما درگیر مسائل خیلی مهمتری هستیم.مثلا باید در مورد آخر و عاقبت یانگوم و الیاس بحث و تبادل نظر کنیم.یا مثلا باید تو فکر انتخاب رییس جدید فدراسیون فوتبال باشیم و از این جور قضیه های حیاتی.نمی تونیم که بشینیم منتظر ببینیم کی آقایون اجانب به فکر سالگرد و قرنگرد و این حرفا می افتن،واسشون کف بزنیم.گیرم که 50 سال پیش روز 4 اکتبر 1957چندتا دانشمندنمای کمونیست بی تربیت نشستن مغزهای نداشتشون رو ریختن رو هم یه توپ آلومینیومی درست کردن چهار تا آنتن هم زدن بهش اسمش رو هم گذاشتن Sputnik(چه اسم بی مسمایی:کسی که دور زمین چرج میزنه) فرستادنش هوا واسشون ملق بزنه.تازه به قول خودشون تحولی در دنیای انسان ایجاد کردن.زرشک.آلبالو.گیلاس.اینا چی خیال کردن.فکر کردن ما نمی تونیم؟یا بلد نیستیم؟ما اگه از این کارای جلف انجام نمیدیم واسه این نیست که جهان چهارمیم یا چمیدونم میانگین مطالعات غیر اجباریمون(درسیمون) واسه هر نفر روزی 2 دقیقه است.نه واسه این نیست.بخاطر اینه که ما خیلی آدمهای تو دار و شکست نفسی هستیم و کارهایی رو که بلدیم رُو نمی کنیم.اگه بخوایم اینقدر از این توپای پلاستیکی هوا کنیم که نور خورشید به زمین نرسه.خلاصه.اینا رو گفتم که بدونید این فرنگی ها چقدر بی جنبه تشریف دارن.من مطمئنم پول دادن به google که واشسون تبلیغ کنه.یه موقع نرید search بزنید وقت خودتون رو تلف کنید.من خودم به جای همه مون وقت تلف کردم.واستون یه عکس هم از این اسباب بازی میزنم که ببینید چقدر بی ریخته.آدم تعجبش میگیره این چطور رفته هوا!!!!!!

اسباب بازی آلومینیومی

حالا بخاطر این کار لوس و بی مزشون همگی با من همصدا بشید:

مرگ بر کمونیست

نوشته شده توسط بابی در 4:35 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
خیلی کلاس داره...(این دفعه مدرسه نیست که کلاس داره)قسط اول
سلام.طی رایزنی های زیادی که بنده با خودم داشتم بلاخره به اتفاق آرا تصمیم گرفتیم(من و خودم) که از این به بعد بریم تو تریپ فلسفه و تو این وبلاگ از خودمون کلمات قصار در کنیم و دوستان رو به حیطه ی مدیب آداب و فلاسفه ی موقر و عرفای شاخدار ببریم که از این راه بتونیم درآمدی بر ادبیات چرت و پرت نویسی داشته باشیم.

تیکه ی بالا همین جوری اومد.اصلا قصد نوشتنش رو نداشتم.به دل نگیرید.خب.حالا اصل مطلب:

راستش اومدم یه نیگا به نظرات بکنم برم.ولی چون دوباره مثل همیشه IP سرور پرشین خراب شده و کرم میریزه و من الان نمی تونم WoW بازی کنم و از رو بیکاری اومدم یه حالی به ملت بدم و بدقولی کردم و به جای یه سال دیگه الان آپوندم و ...

یادمه که پست قبلی یکی از دوستان گفت من شرح الوقایع یا یه همچین چیزی می نویسم.گرچه من معنی این کلمه رو نفهمیدم ولی خیلی دوست داشتم از این چیزا بنویسم.آخه به نظرم خیلی کلاس داره مگه نه؟

شرح الوقایع شماره ی 1:
الان که دارم می نویسم یه دونه از این هدفونای wireless گذاشتم تو گوشم دارم آهنگ گوش میدم.این هدفون برای خودش داستانی داره.می خوام تعریف کنم و هیچ کس هم نمی تونه جلوم رو بگیره که تعریف نکنم مگر مامانم که ممکنه هر لحظه بیاد و بگه تلفن رو لازم داره و من باید از اینترنت گم شم بیرون.(البته احتمالش خیلی کمه چون داره سریال های دوزاریه ماه رمضون رو نیگا میکنه).

خب.جریان هدفون:راستش این جریان بر میگرده به روز پدر امسال.نمی دونم چند ماه پیش میشه ولی یادمه که همین تابستون بود.اتفاق اصلی با تولد حضرت علی 1400 و خورده ای سال(به قمری) شروع میشه.این ماجرا که هم شیعه هم سننننننننی هم مسیحی هم آذری هم آمریکایی هم مریخی و همه و همه قبول دارن رو همه قبول دارن.که یه روزی حضرت علی بلاخره متولد شده.پس بنابراین ما هم یه روز رو به اسن روز پدر داریم.تا اینجاش رو که شما هم قبول دارین.مگه نه!حالا اتفاقات فرعی که حول محور این اتفاق تاریخی می افته و همه و همه نقش فرعی دارن.(یه نکته ی فلسفی:اصلی و فرعی بودن ماجرا بستگی به عرض خیابون نداره.وابسته به شدت آشنایی شما مسئولین محترمه راهنمایی و رانندگی داره).خلاصه.یکی از این جریانات فرعی برای ما هم اتفاق افتاد.روز پدر شد.اگه امسال هم مثل سالهای قبل بود مثل همیشه هیچ حرکت خاصی از من در این روز سر نمی زد.البته بابام هم این طور رازی تر بود.ولی در یک موقعیت غیر منتظره به نظرتون چی شد که من مجبور شدم واسه بابام کادو بخرم؟؟؟؟

باقیش میمونه واسه قسط بعدی.تا شما باشید دیگه ایراد نگیرید که چرا طولانی مینویسی!!!

سوال بالا بصورت مسابقه قرار داده شده.به اولین کسی که درست حدس بزنه به قید قرعه جایزه ای به دروغگو متخلص به بهاره داده می شود.

جایزه مورد نظر:یک عدد لینک مجانی برای ۱۴ نفر به نیت ۱۴۰۰۰ پیامبر.

نوشته شده توسط بابی در 20:39 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
قسط بندی شماره 1
سلام.احوالپرسی رو در پست قبلی مشاهده کردید.خوشتون اومد.خب خدا رو شکر.

اول از همه بایستی از این استقبال پرشور بچه های همیشه در صحنه تشکر کنم.همون طور که مشاهده می کنید 33 عدد نظر برای مطلب نه چندان جالب قبلی فرستاده شد که جای بسی تعجب و شادباش برای شخص شخیص بنده داشت.حتما شما هم ضرب المثل ................... رو شنیدید؟نشنیدید؟خب به من چه.ولی اینجا صدق می کرد.در مورد تعداد زیاد(به ظاهر زیاد) نظرات نسبت به مطلب در پیت من بود.

بگذریم.

می خواستم که دلایل دیر آپ کردنم رو واستون بنویسم.ولی خیلی زیادن.واسه همین باید دوباره قسط بندی بشن.ببین رییس جمهور محترم چی یاد من داده.حالا همه ی مطالبم رو واستون سهمیه بندی می کنم که حال کنید.

راستی یه چیز دیگه.من هنوز واسه ی موضوع وبلاگ یه فکر اساسی نکردم.راههای مختلفی واسه ی گردوندنه اینجا هست.ولی هنوز با خودم به توافق نرسیدم.حالا برم فکر کنم دوباره میام.آپ بعدی اختصاص داره به دلایله عدم حضور چند وقته ی من و وقفه ی ایجاد شده در اعمال وجود این وبلاگ.

منتظر باشید...

خوش شانس باشید و راحت بخوابید.

نوشته شده توسط بابی در 2:55 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
نمردم.نمی میرم.خواب دیدین خیره.هستم فعلا خدمتتون...
علیکم.دیگه چطورین؟ممنون.ما که خوبیم.سرمون به سلامت باد.خانواده هم بد نیستن.سلام دارن خدمتم.دیگه دیگه.یه نفسی می کشن.آره.اوضاع مالی هم توپه.قراره جدیدا یه سامسونت بگیرم.حسابی نونوار میشم.خب.این از احوال پرسی.

این دفعه رو همین جوری اومدم.کلا خیلی دیر به دیر آپ می کنم.این مشکل اساسی منه.ولی می تونید مطمئن باشید سال تحصیلی دیگه اینجور نیست.بخاطر اینکه من کلا با همه فرق می کنم و مخم تاب داره طی سال تحصیلی که مردم کمتر به کارهای متفرقه می پردازن فیل های بنده حافظشون قویتره و بیشتر خاطرات هندوستان(اینترنت و وبلاگ و از این مزخرفات) توی ذهنشون میاد.پس لپ کلام:سال تحصیلی هر هفته مزاحم میشم.

می خواستم دلایل دیر آپ کردنم رو تو این پست بنویسم ولی بدلیل قسط بندی شدن پست ها و چون دوستان به من اجازه ی پست طولانی گذاشتن رو نمیدن اون رو موکول میکنم به پست بعدی که احتمالا سال دیگه همین موقع باشه.پس منتظر پست بعدی باشید.تا برنامه ی بعد خدانگهدار.

خوش شانس باشید و خوب بخوابید.

نوشته شده توسط بابی در 2:18 | | لينک به اين مطلب
جمعه نهم شهریور 1386
آپ می کنیم...مربا بده بابا
سلام.چطورین؟حالتون خوفه؟چی کارا می کنین؟بیکارین میاین وبلاگ من؟نه...نه...منظورم این نبود.نرو جان مادرت.تازه می خوام اینجا جون بگیره.منظورم این بود که قدمتون رو فرق چشمام.روی تخم سرم.روی ماگزیلاری توبرکل استخون مندیبلم.(واسه خودم برآمدگی اختراع کردم!!!)

آقا ما اومدیم که یه تشکر عرض کنیم.یه تشکر درست حسابی.از همه ی مردم جهان ممنونم.از همه ی مردم ایران هم ممنونم.کلا از همه ی برو بچ که اومدن اینجا هم ممنونم.اونا که نظرشون اومد نظر دادن ممنونم.از اونایی که نظرشون نیومد ولی تو دلشون واسم آرزوی موفقیت کردن هم ممنونم.از اونهایی هم که اومدن ولی نه نظر دادن نه آرزوی موفقیت کردن بجاش تو دلشون چهارتا فوش حواله ی من کردن هم ممنونم.بلاخره آمار وبلاگ رو که بردن بالا من دلم خوش باشه.و به این صورت دل بنده ی خدایی رو شاد کردن که امیدوارم خدا بشون پول بده هوارتا.

یکی از رفقا به من نصیحت دادن که زود به زود آپ کن.ملت بیکار نیستن که یکاره واسن منتظر آقا کی عشقش بکشه بیاد.واسه همین هم من که جان نثار همین ملت هستم تصمیم کبری رو گرفتم و دیگه دفتر مشقم رو زیر درخت خونمون جا نذاشتم.

یکی دیگه از برو بچ اومدن گفتن حالا ببین چقدر اینجا آدم جمع میشه.من هم به همین خاطر رفتم چشم پزشک عینکم رو عوض کردم تا همتون رو خوب ببینم یه موقع کسی از قلم نیافته که باعث دلخوری و بعدش کدورت بعدش دعوا بعدش گیس و گیس کشی بعدش چماق کشی بعدش آجان کشی بعد از آجان،آقا جان،بعدش هم جنگ جهانی سوم...ببخشید چهارم و ... اینا نشه.

یکی دیگه همین جوری رد شد و گفت علیک سلام.من شخصا خیلی مخلص ایشون هستم.چون سلام سلامتی میاره.ولی علیک سلام کلی خواص گیاهیه دیگه هم داره که الان فرصت لیستینگش رو ندارم.شاید کمی بعد...شاید کمی بیشتر از کمی بعد.

یکی دیگه از عزیزان من کلی وقت گذاشت و واسه من نامه ی فدایت شوم نوشت.من همین جا از ایشون بخاطر نامشون مراتب قدردانی رو بجا میارم و در جوابشون میگم که من هم فداتون بشم.

راستی یکی از خودمونی تراش واسمون شماره گذاشته بود.ولی من از همین جا اعلام میکنم اهل هیچ گونه شماره انداختن، برداشتن، کاشتن، زیر سبیلی رد کردن، قبول کردن آیین نامه ی رانندگی و از این بساط ها نیستم.لطفا اینجا سیگار هم نکشید.ممنون.

آهان.یه دکتری هم اومده بود اینجا یه سر دنبال مشتری می گشت.بنده هم چون اون موقع مبتلا به شیزوفرنی بودم ایشون من رو بدون استرداد(درسته؟) هیچ وجهی معالجه نمودند که از ایشون بسیار تشکر منّان داشته بودم.

آقا کسی دروغگویی چیزی این دور و بر ندیده؟بنده دنبال ایشون و رفیقشون پینوکیو هستم.واسه سرشون جایزه گذاشتن.هر کی میخواد شریک شه نمی تونه شریک شه.حساب حسابه کاکا داداشه.

زیادی اراجیف بستیم.شرمنده ی گل روی همتون.از همین جا از اونایی که به عمد بشون بر خورده عذرخواهی میشه.دفعه ی بعدی سعی می کنم به سهو به بقیه بر بخوروونم کنم.

یه چیزی یادم رفت.اومدم دوباره ویرایش کردم(ببین چیه که من دوباره امدم ویرایش کردم).می دونین چیه یه لطفی در حق من بینوا، بیچاره، بدبخت، زشت، خبیث، اَه اَه بو میدی، بکنید خواهشا به من نگید دکتر.یه جوریم میشه.هیچ خوشم نمیاد.با همون بابی راحتم.یا اگه شما ناراحتید یه چیز دیگه از خودتون درآرید به من بگید.چمیدونم تربچه،خوشکله،آب نبات چوبی،هر هر نخند.

خوش شانس باشید و راحت بخوابید.

نوشته شده توسط بابی در 2:17 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هشتم شهریور 1386
خسته نباشید...
سلام علیکم.چه سلامی چه علیکی؟اینه رسمش؟اینه هندسه اش؟

واقعا که.به شما هم میگن رفیق؟دیگه بدتر.رفیق هم اینقد بی معرفت؟

می دونین به این میگن چی؟به این حرکت من میگن چی؟به این میگن مالیده.آره داش.مالیده رفته پی کارش.آخه مسلمونا چرا اینطور میکنید با من.خیلی بامرامید.خیلی با معرفتید.خیلی...دیگه کلمه نمی تونم جور کنم.خودتون از طرف من  یه چیزی به خودتون بگید.

اصلا بی خیال.دیگه من چی بگم.چی کار کنم که بیاید نظر بدید؟چی کار کنم که اصلا بیاید؟می خوام به همه ی وبلاگا لینک بدم.شاید یه کم اوضا عوض شه.شاید یه دو تا چشم هم ما رو ببینه.بابا من عقده ای شدم.تریپ مرام بذارید به من هم سر بزنید.الان دو ماه بود که دست به وبلاگ نزدم.چرا؟آخه بعد پست قبلی فقط دو نفر اومدن اینجا نیگا کردن.

حالا یه حرکت جدید می کنیم ببینیم چی میشه.من لینک میدم.شما نظر بدید.اوکی؟

یا علی.پس شروع.

نوشته شده توسط بابی در 2:41 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
شرمنده
مطلب پایین ارزش خوندن رو داره از گندگیش نترسین زیاد طول نمیکشه:

سلام علیکم.حال شما که خوبه؟من واقعا شرمنده هستم.خیلی حرکتم بد بود که ۲ ماه غایب بودم.البته اگه راستشو بخواین تقصیر کار ۱۰۰٪ مال من نبود.حدود ۹۹٪ تقصیر این ترم لعنتی بود که خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تموم گشت و به آخر رسید(البته ما رو هم به آخر رسوند).تموم انرژیم رو تخلیه کردم واسه اینکه درسی رو نیافتم.مثل یه کابوس بود.من که تا حالا یه بار هم واسه درس شب بیدار نمونده بودم بلاخره مجبور شدم واسه پاس کردن سه درس شب تا صبح بیدار باشم.یعنی تا صبح که چه عرض کنم، تا ظهر.خلاصه حدود یه ماه تموم منو درگیر کرده بودن که حتی وقت حموم رفتم هم نداشتم.حالا بماند که من چطور این درسا رو پاس کردم.شکر خدا همشون هم خوب پاس شدن.البته فکر نکنید من شاگرد تنبله بودم.همه ی بچه ها همین وضع رو داشتن.می خواین ایمیل چندتاشون رو بدم برین ازشون بپرسین.خلاصه...بلاخره ترم به آخر رسید.حالا نوبت ترکوندن اینترنته...حالا نوبت برپا کردن یه وبلاگ ته وبلاگه...حالا نوبت فوتبالیستها...نه نوبت همون قبلیاست.موضوعات وبلاگ هنوز عوض نشدن.یعنی قرارم نیست که عوض بشن.چی از بحث درمورد کتاب رمان و فیلم و گیم و موسیقی و البته بحث آزاد مشاوره ای در مورد کنکور بهتر.(حالا نه خیلی خودم ته مشاورم...تا حالا ۱۲ ۱۳ نفر بدلیل مشاوره ی بی دریغ من به قهقرا رفتن...تا ببینیم بعدی کیه.).البته وسط مسطای این بحث و گفتگو ها می خوام واستون از خاطرات خوابگاه بگم که از خنده روده کوچیکه،بزرگه رو بخوره.

خب.اولین بحث رو هم یه کم دیگه میزارم که بچه ها تشویق بشن.راستش نمی دونم چی کار کنم که بروبچ بیان این وبلاگه منو ببینن.تا حالا هر چی تو چت روم آگهی دادم مثله اینکه دارم با آب یه قل دوقل بازی می کنم.تا حالاش که دارم اینو پست میکنم همش ۴۴ تا بازدید داشتم که مطمئنم ۴۰ تاش مال خودم بوده...تو رو خدا اگه حوصله کردین این مطلبو تا اینجاش خوندین اگه آشنایی کسی کاری چیزی دارین بگید بیاد از مطالب با ارزش من استفاده کنه...به خدا تلف میشه میره...اون وقت میگن چرا مخا فرار میکنن؟؟؟

من در حال حاظر روی سه مطلب کار میکنم:

۱)بازی کامپیوتری Tomb Rider

۲)رمان دژ دیجیتال اثر دن براون

۳)انیمیشن Open Season

خلاصه اگه یه وقت خدایی نکرده قصد کمکی چیزی داشتین دریغ نکنید.من ۱۰۰٪ از کمکتون استفاده میکنم.

چون ممکن بود کسی با دیدن این پست به این گندگی به سرش بزنه که بیخیال خوندنش بشه...واسه همین من این هشداره رو بالا گذاشتم.اگه خیلی بدردتون نخورد بازم شرمنده.

نوشته شده توسط بابی در 1:50 | | لينک به اين مطلب
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
دعوت به همکاری
با سلام.از تمامی ملت در صحنه دعوت می کنیم که در سال اتحاد ملی انسجام اسلامی به کمک ما بشتابند تا یه حالی به این وبلاگ بدهیم که خیر دنیا و آخرت رو با خدمت رسانی به دوستان برای خودمان رزرو کنیم.از هر کسی که دستی در بازی های کامپیوتری،فيلمهاي خفن،كتابهاي بتركون،دروس اختصاصي رشته ي تجربي داره درخواست مي كنم كه يالا بياد بالا.

تا بعد.اين شاالله نظر هم بدين.ممنون ميشيم.

فعلا.

نوشته شده توسط بابی در 21:59 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
سلام.اوليش.
سلام.خوب هستین؟خوش میگذره؟مثل اینکه اول بایستی که یه معرفینامه ی جامع و کامل بزنم تا باهام آشنا بشین.بنده بابک هستم.یعنی اسم خودم بابک نیست.اسم مستعارمه.واسه کلاس کار اسم مستعار درست کردم.متولد ۶۶ شمسی.صادره از دزفول(میشناسین کجاست؟).فرزند اول دو معلم دبستان.دیپلم تجربی رو با معدل ۱۶.۲۱ سال ۸۳ گرفتم.سال ۸۴ با رتبه ی ۷۴۰ پزشکی اهواز قبول شدم.الانم ترم چهارم.تو خوابگاه فعلا اتاق ۳۱۵ میشینم(می خوابم).کلا آدم بی خیالی هستم.علاقه ی شدیدی به بازی های کامپیوتری دارم.اصلا صب کنید علایقم رو ردیف کنم.

۱.بازيهاي

۲.تماشاي فيلم.

۳.خواندن کتابهاي غير درسي(بيشتر رمان)

۴.گشت وگذار با دوستان

۵.فيزيک و رياضي

خب.اينم از بيوگرافي بنده.حالا دلايل ايجاد اين بلاگ رو هم مي خوام يه توضيحي بدم.راسيتش خيلي مدت بود مي خواستم که يه کار جديد رو شروع کنم.يه کاري که بل بلاگاي قبليم فرق کنه.يه وبلاگ چند منظوره.يه وبلاگي که فقط نوشتن نباشه.يه وبلاگي که هم واسه من استفاده داشته باشه هم واسه شمايي که مياين اينجا چرخ ميزنين.خلاصه اولش تو وبلاگ کميته ي تحقيقات دانشکدمون عضو شدم.بدش ديدم من که اينهمه وقت اضافه دارم.چرا وبلاگمو شروع نکنم.اين شد که حالا نشستم تو سايت دانشگاه دارم اينو را ميندازم.

اين اولين پست بود.حالا مونده تا همه ي افکارمو رو کنم.ولي مطمئن باشيد تو اين وبلاگ همه جور چيزي داريم.از بررسي بازي هاي کلمپيوتري گرفته تا نقد فيلم و معرفي کتاب و حتي بحثاي علمي.(حتي رو حال کردين؟)تازه واستون اينک آهنگ هم ميزارم حالشو ببرين.

هان يه چيز ديگه.از همه ي دوستاني که دستي در مواد بالا دارن دعوت ميکنم که بيان و اين بلاگه رو گروهيش کنيم.به جان خودم اينقد فاز ميده.در ضمن کنار اينايي که گفتم واستون از خاطرات خوابگاه و دانشگاه ميگم کيف کنين.

پس فعلا ميرم سراغ تبليغ و اينور اونور اگهي دادن واسه وبلاگم.

با اجازه.

نوشته شده توسط بابی در 11:0 | | لينک به اين مطلب